روزگار ما

دل نوشته های من از این روزگار

خانما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  

با سلام .

چرا دختران و خانما این چنینید؟

چرا ان چنینید؟ مگر شما نمیدانید که چه چیزی هستید

. مگر ارزش و منزلت خود را نمیدانید . مگر نمیدانید که اسوه شما کیست .

 به خدا این دنیا ارزش ان را ندارد که بخواهید خود را به پستی بیفکنید . شما ارزشتا ن بیشتر از این دنیای سفلی است . شما به دنیایی بهتر و اعلی تر تعلق دارید . خود را خوار این دنیا نگردانید.

امروز شهادت ان خانم اسوه شماست. اری شهادت ان دلیر زن که مولود جبار صحرای کربلا و ایینه دار صلح و دوستی است . اری شهادت بانوی دو عالم ، فاطمه مرضیه (س) است. ترا به خدا راه ان بی بی را از دست ندهید . من الله توفیق


یاد امام به خیر
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

با سلام به عزیزانم. یادش بخیر . من کلاس پنجم ابتدایی بودم . یادمه امتحان ریاضی اولین امتحان ما بود. اون موقع امتحانات نهایی و خیلی مهم و کشوری بود.  از چند روز پیش مارو تعطیل کرده بودن که بخونیم که امتحاناتو خراب نکنیم .من همون موقع هم رتبه سو م کلاس بودم . این سوم بودن همیشه با من بود . خودمم نمیدونم این حسن یا قبح ولی من که از این راضی بودم . البته بعضی موقع ها میشد که من بعضی نمراتم از اونا هم بیشتر بشه . مخصوصا یه امتحان ریاضی کلاس دوم راهنمایی که یه امتحان پیش بینی نشده از دبیر ریاضی اون موقع مون (یادش بخیر اقای گلی بود اسمش شادابی بود) از ما گرفتن وبا کمال ناباوری من نمره ١٣ شدم اون موقع . سه نفر  نمره اوردن وبقیه نمره تک اوردن. حمل بر تکبر یا خودستایی نباشه که ما اهلش نیستیم ،جان خودم باور کناز خود راضی

بگذریم . ما اول صبح رفتیم که بریم امتحان بدیم که دیدیم یه حرفایی میزنن در مورد امتحان که کنسل(cancel) شده . اول ما خیلی خوشحال شدیم از اینکه امتحانمون به تعویق افتاده ولی بعدا علتش رو فهمیدیم.اره علتش ارتحال امام شریف القدر بود که ما خبر نداشتیم و بچگیمون چی میفهمیدیم که کی رو از دست دادیم و چه عزایی بر سرمان نازل شده است . یک هفته عزای عمومی اعلام شده بود . یادمه اون دوره یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم وقتی مراسم  و میدیدم گریمون نمیگرفت نمیدونم چراسوال

تا میخواستن امام رو تشیع کنند چند روز طول کشید و با هزار مکافات تونستند مردم رو راضی کنند

تا تشیع انجام بشه .

اما حالا دیگه اون صفاهایی رو که قبلا به خاطرش میکشیدیم نداره . نمیدونم چرا . نمیدونم مشکل ازدلای ماست که یه کم سنگی شده یا چیزی توش رسوخ نمیکنه یا از محیط بیرونی است که بر ما اثر کرده تا این وقایع کم رنگتر بشه .


خماری هم عالمی دارد؟؟؟؟
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٧  

 

سلام من اومدم تا بهتون بگم دوباره اومدم . بزارین جریان دیروز رو براتون بگم . خیلی باحال بود واسه اونایی که میدونن من چی میگم ؟!! جریان از اون قراره که آقا از مدرسه زنگ زدن و گفتن که بیایید کاغذ سهامتون رو بگیرید . اخه به سلامتی ما هم سهامدار این مملکت شدیم . باور ندارید برید از اداره اموزش و پرورشتون بپرسید . البته فکر کنم به مدد و سرعت عمل اداره ما ، بعضی اداره جات (!!!) و سازمانها برگ سهام رو که هیچ بلکه سود اونورو هم خوردن و اب هم کشیدن روش و هضم هم شده . ولی بالاخره ما هم به همین ها دلمون خوشه دیگه . آفا ما رفتیم مدرسه و پس از چندین ورگه که رو سرمون ریختن واسه مصحح دوم ، و وقت رو از ما گرفتن، بالاخره مدیرمون هم بادی به غبغب انداختو و صدامون زد که فلانی بیا و کاغذ سهامتو بگیر . ما هم رفتیم و پس از چند خط چرت و پرت نوشتن رو یه کاغذ ، دو برگ به ما دادن (دوبرگ نشونه اینه که ما مجردیم دیگه وگرنه کاغذا هرچه عیالوارتر بیشتر)و ماهم گرفتیم و با چندتای از همکاران که در دفتر بودن خداحافظی کردیم. هنوز رهسپار نشده بودیم که یکی از همکارانمون گفت که بیاد بریم یه پاتوقی بگیریم که حالمون گرفتس . ما هم اجابت کردیم وپس از اقامه مستحبات و گرفتن امکانات و جور شدن مسکنات، به پاتوق رقتیم و دودی از دوات گرفتیم که دودش نه از سبکات بلکه از شیره جات بود.بالاخره تا سه بعدظهر مشغول بودیم ولی چشمتان روز بد نبیند تا اومدیم خونه شروع کردیم به خاراندانمون نه اینکه حمومی باشه نه بلکه دیروز حموم رو استجابه کرده بودیم .

تا میخواستیم سرمون رو که بسیار سنگین شده بود به بالین واسه خسبیدن بزاری زمین حالمون بد میشد. اونقدر که دیگه طاقت از کفمون بریده بود و روم به دیوار چند بار هم با حالت تهوع و قی کردن رسید که تمام ناهاری که تو ساندویچی خورده بودیم رو پس اوردیم ولی لامصب که تمومی نداشت. برای منی که خیلی وقته یا بگویم شاید به سال هم کشیده بود و قدیمی شده بود وحالت سد دفاعی پیدا کرده بود، با اونجور حرص و ولعی که ما کشیدیم، دیگه معلوم بود که اگه نمیریم شانس اوردیم. بالاخره داداش بزرگره به دادمون رسیدو ما رو به بیمارستان رسوندو پس از یک سری امپولهای مسکن و مال معده که اون موقع یادم نبود چی بود کمی بهتر شدیم. و بخانه برگشتیم. شب نیز که داداش کوچیکترمون از دانشگاهی اون سردنیا میخواست بیاد و چون راهش هم دور بود و ساعت 3 نیمه شب میخواست برسه ، مامان نیز دل نگرون بود واسه همین یه داداش دیگرمون رو(بشمار ببین چندتا داداش داریم که خدا همشون رو نگه داره ایشاالله )فرستا د پی اون تا اونو بیاره .

تقریبا من ساعت 5نیمه شب بود که خواب به چشمم اومد و تا صبح کمی خسبیدیم. فرداش نیز کمی بهتر شده بودم.  


کلمات کلیدی: سهام عدالت ،دود ،داداش ،سازمانها
آپ کردن
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٧  

با سلا م به دوستان عزیز . من اومدم خوشحال باشین. باور کنید اومدم که اپ کنم و برم . خب اپ شدین راحت شدین . خب من برم دیگه . خب اپ شد دیگه دیگه چی مخاستین مگه نمیخواستین که من اپ بشم خب منم اپ شدم دیگه . ای بابا پس منظورتون از اپ شدن چیه دیگه ؟؟ خب شما بگین یه اپ واقعی چطوریه هان؟؟؟ شماکه  اوستای اپ کردنید شما بگید . من که منتظرم!!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی: آپ کردن وبلاگ
روابط ما ادما
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٧  

با سلام به دوستان گرامی، حالتون چطوره . امیدوارم که حالتون مثه من بی حال نباشه . میدونی به من باید حق بدین . حالا میخای بگی امروز دیگه چطوه شده دیگه ؟؟؟

امروز صبح که مدرسه رفتیم و اخرین امتحانو از بچه های کلاسمون گرفتیم البته بگم که کلاس ما به دلایل سیاسی جغرافیایی دو پایه هستش و امروز اون پایه بالاتری یعنی کلاس چهارمی ها اخرین امتحانشون بود . البته سن اونا هم از دانش اموزان  عادی یه کم بیشتر (کم که چه عرض کنم!؟؟؟)است. بقول ما یه کم خوب وبد حالیشونه و به همین دلیل امتحانو که برگزار کردم. نمرات تصحیح شده را نیز به انها گفتم و یه روبوسی جانانه قبل تابستونی نیز باهاشون کردیم و بای بای کردیم . بعدش با همکارانی که میخواستند واسه ختم چهلم خواهر یکی از همکاران بروند نیز هماهنگ کردیم تا بعدظهر جا نمونیم.بالاخره ناهاری و کمی استراحت که با بحث های الکی و بی منطق تو خونه همراه و قاطی شده بود ، نزدیک ساعت 4 خودمون رو به قرار رسوندیم و حرکت کردیم به روستایی نزدیک شهرمون که نزدیک به 1ساعت تو راه بودیم. تو راه نیز از مسائل زندگی و گرانی گفتیم تا مسائل فرهنگیان و اینکه ناهمانگی و عدم اتحاد فرهنگی باعث تو سری خوردن اونا و خورده شدن حقشون از بقیه ارگانها میشه و خواهد شد. ما براین باور متفق القول بودیم که دلیل اینکه نمیخواهند اموزش و پرورش ایران پیشرفت کند فقط وفقط حکومت بر مردم است و بس . اگه باور ندارید کمی شما با خودتان فکر کنید . چرا بودجه سرسام اوری که خرج این معتادان  میشود را اگه به اموزش وپرورش و بالاخص معلمان زحمت کش میدادند یعنی دانش اموزی سوی مواد افیونی میرفت ؟!!! اگه بجای صرف هزینه های هنگفت که برای بزه کاری میشود و به نتیجه ای هم نمیرسد ! اگه صرف اموزش و پرورش میشد بزه کاری وجود نداشت!!!داشت؟؟؟؟نمیدانم شما بگویید اگه به اموزش وپرورش میرسیدند که الان دانش اموزی دیگه اون قد علاقه به درس و مکتب خونه داشت که وقتی برای علافی و بیکاری نداشت که به سراغ مسائل مشروبات الکلی و این جور زهرمار ها برود.

بالاخره تا اونجا خیلی سخرانی و سخنوری کردیم و تو مملکت ما چیزی که زیاد است و نتیجه ای هم ندارد ، حرف است و شعار . به حسینیه رسیدیم و به همکارمون تسلیتی دوباره گفتیم (اخه برای روز سه و هفتم نیز امده بودیم) . و کمی توقف و میخواستیم برگردیم که یکی از همکاران خانم در گروه دیگر!!(اخه ما وقتی میخواستیم حرکت کنیم دو اکیپ بودیم که با دو ماشین حرکت کردیم ) به من گفت که راستشو بخوای من در اون گروه احساس غریبی میکنم و میخواهم که با این ماشین باشم. منم گفتم که اشکالی نداره و ماشین عوضی کردیم . این ماشین برخلاف ماشین قبلی حال و هوای دیگری داشت .  نمیدونم چرا ؟ ولی به اون صورت اون همدلی دراین گروه نبود. با اینکه در هر دو ماشین خانوادگی بود و فقط من بودم که مجرد بودم ولی بازم در ماشین قبلی صفایی که بین اونا بود در اینجا کمرنگ بود(البته اگه نخوام بگم اصلا نبود!!)خلاصه سر هرکلامی مثه طنابی که با یه حرکت به پیچ و تاب می افتد اینگونه بود. من بیشتر اوقات سکوت میکردم چون جولانگاهی واسه حرفای من نبود . بیشتر حرفاشون شبیه به متهم کردن بود تا صحبت کردن.

نکات دستوری : 1- چرا در بعضی خانواده ها لطافت حرفا اون قد موج میزنه که ادم رو به هر سویی میبره ولی برعکس در بعضی خانواده ها اون قد خشکی وجود داره که ادم نمتونه قدم از قدم برداره ؟؟؟؟

2- چرا ادم یه حرفی تو جمع بزنه که گاهی اگه خودش تنها هم باشه بعدش از گفته خودش پشیمون بشه چه برسه به اینکه جوگیر هم بشه . مثلا جلو یه خونواده همکارش یا یه کس دیگه .

3-  به قول قدما حرف مثه یه تیر که وقتی جهید دیگر در تیردان نیست . رفته و دیگر برنمیگردد. اگه این تیر به قلب انسانی برخورد کند جراحتی دارد که حتی با پوزش و عذرخواهی نیز اثر ان پاک نخواهد شد . یا به قولی : حرف مثه میخی است که در دیواری کوبیده میشود اگه حتی با در اوردن اون میخ (پوزش و عذرخواهی )باز اثرش را خواهد گذاشت. پس مراقب حرفات باش که بدون کدوم دیوار رو داری سوراخ میکنی!!!!!

4 – امشب شبه پنج شنبه است طرف،  خیال نکن نفهمیدم واسه چی عذرخواهی رو بهانه کردی ؟؟؟؟؟ اونم در برابر خانمت!!!!!

 


خریدن کولر واسه؟؟؟
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧  

سلام بچه ها . من اومدم . امروز واسه خرید یه کولر ابی برای دومادمون (داماد)رفته بودیم بازار. کلی قیمت کردیم تا چند تایی باب میلش پیدا کردیم . البته تاگفته نمانه که دیروز با ابچیمون رفته بودن دیده بودن و نظرما کلا واسه ردگم کنی و حرفی نباشه بود. خلاصه نظرشون هم دیدیم و البته اون کولری که نظر کرده بودندهم دیدم ، یه اشکالی هم داشت که بهشون گفتم و اونا متوجه نبودن . خلاصه به نظر احترام گذاشتنو رفت اونی که من پیشنهاد دادم رو خرید . حالا ابجی مون پوست از سرش بکنه یا نه خدا میدونه. !!!!!!!!!

کولرهای جدید هم خودمونیم خیلی زیبا و تو دل برو هستن . و البته شرکتاشون هم میدونن که وضع اقتصادی بیشتر جوونا خرابه و بیشتر اجاره نشین هستن . واسه همین کولرهای جمع و جور و شسته رفته ساختن بعلاوه اینکه بیشتر از یه اتاقو فوت (!!!)نمیکنه .قیمت ها م  از 70 ، 80 شروع میشه تا 130، 140واسه اونا خوبه (به هزارتومان).

 


کلمات کلیدی: کولر ابی ،داماد ،ابجی